تبليغاتX
 انجمن علمی گروه اقتصاد کشاورزی
 

کوه بی عبور

تقدیم به ...( همان)

***
کوه بی عبور، بی کس و صبور

 

هم تبار نور، تکیه گاه ِ هور

 

سرو و یخ زده، مات و شب زده

 

ساکت و نجیب، وسعت غریب

 

شونه ی گرم و سخت تو، اعتماد ِ رود

 

همصدا شد با شب ِ کبود

 

رعد بی صدا، همدم خدا

 

از بدی به دور، معنی غرور

 

شعله ی نهان، سر به آسمان

 

قلب تو زمین، روح تو زمان

 

رعد بی صدا...

 

@

 

همنشین ماه، منتظر به راه

 

موی تو سپید، بخت تو سیاه

 

صبر گریه دار، خاک ماندگار

 

ریشه ی تنت، سخت و استوار

 

 شونه گرم و سخت تو، اعتماد ِ رود

 

همصدا شد با شب کبود

 

رعد بی صدا، همدم خدا

 

بی کس و صبور، تکیه گاه نور

 

کوه بی عبور، هم تبار هور

 

از بدی به د ور، معنی غرور

 

رعد بی صدا...

 

@

 

قله غرور تو یگانه

 

دامن سکوت تو حرفی بی صدا

 

همنشین ماه، منتظر به راه

 

موی تو سپید، بخت تو سیاه

 

رعد بی صدا، همدم خدا

 

بی کس و صبور، تکیه گاه نور

 

رعد بی صدا...


ناصر آسیابانی  28/7/1388

 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


کلاس اول

 

با رفیق و نارفیقان مهربانی می کنم

با تمام دلخوشی هایم جوانی می کنم

من کلاس اولم، کیف و کتابم گم شده

باز اما از خیالم پاسبانی می کنم

بازهم روزی اگر طفلی شوم در کوچه ها

کوچه را با شیطنت هایم روانی می کنم

با خیال خاطرات کودکی امروز هم

با غروب زندگانی همزبانی می کنم

در حصار زندگانی بالهایم بسته شد

باز اما در قفس هم نغمه خوانی می کنم

مثل دوران کلاس اولم با سادگی

با رفیق و نارفیقان مهربانی می کنم

                                                                    حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 2:14 موضوع | لینک ثابت


یاد کبری و حسنک و کاکلی و کوکب خانوم و کودکی...بخیر!!

 

اولیـــن روز دبستــــان



اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن

شعر از : محمد علی حریری جهرمی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


شاپرک عیدت فطرت مبارک

رمضان تکرار می شود برای خلق لحظه­هایی که تا ابدیت با نور و آیینه انسانیت را تکرار می­کنند.

نگو ؟؟؟

نگو نمی­گویم که کسی به جز تو می­تواند

 

در ساحل تب دارترین خواب نازنین

آن روزها را خاطره وار پرسه بزند.

تو همیشه جاودانه­ای،

تویی که هنوز برای من همانی هستی که بودی[1]...

قاصدکی از راه باز آمده پس...

صبر کن!

بگذار قصه ای برایت بگویم:

قصه از اینجا شروع می­شود

هر سال خیلی زود زمستان از راه می­رسد

و بین من و تو دیواری سپید می­کشد،

انگار از گل من خبر ندارد،

گل همیشه بهار من تاب سرما را دارد

اما

می­ترسم گل یخ و نگین­های برف

آنقدر سرگرمش کنند که من را فراموش کند.

 

گل امید را می­کارم

و فکر چاره می­کنم

باید گرمایی برای آب شدن دیوار یخی بیافرینم.

خورشید عشق را بر پا می­کنم

و پرتویی از آن را به تو می­دهم

تا این دیوار انتظار را خراب کنی

و به شهر عشق برسی.

سخت است

اما تو می­توانی.

خورشید من هم با توست

هرچه بیشتر یخ­ها آب شوند

پرتوهایت هم بیشتر می­شوند

تا خورشید را در دستانت احساس کنی،

حالا که برف ها را آب کرده­ای

و سرما را خوابانده­ای

دیگر تنها نیستی،

ذره ذرۀ وجودت از من لبریز شده.

در زمستان جوانه زدی و همیشه سبز می­مانی،

چون راهت را یافته

و خود راهنمایی

و راهِ دوری را با یادم نزدیک می­کنی

و چون شاپرک شیدا

ترانۀ عشق می­خوانی

و از هر گل عطر آن را سراغ می­گیری

و هر کجا پنهان باشم پیدایم می­کنی.

 

فقط

قول بده

سرما را بیدار نکنی.

 

خورشید ایمانتان تابنده

عید فطر فرخنده



1- هر نوزادی پیام آور آن است که خدا هنوز به انسان امیدوار است.

 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت


رنگ تعبیر یک رؤیا ست

 

 

آفرین! چه نقاشی قشنگی!

یک تابلوی کامل از یک زندگی. راه افتادن یک بچه، بازی با بچه­های دیگه، رفتن به مدرسه، شوق با سواد شدن، مبصر کلاس چهارم، دعوا و آشتی­کنون و شب­زنده­داری­های کنکور و ... . اما هیچ کدام را تو انتخاب نکردی حتی بعضی وقت ها انتخاب هم شدی.

راه افتادن بچه امری طبیعی است، هر قهری آشتی­ای دارد، خانم معلم بهترین فرد را به عنوان مبصر انتخاب می­کند؛ اما جایگاهی که امروز در آن قرار گرفتی کم و­ بیش انتخاب خودت است و از همه مهم­تر، بیشتر آینده­ات بستگی به این انتخاب دارد که حالا باید رنگ­آمیزی­اش کنی تا رنگ و بوی زندگی تو را بگیرد؛ هر چه نباشد، این رؤیای توست رویایی که بدون رنج به واقعیت تبدیل نمی­شود دنیا با کم رنگی و پر رنگی و تضاد رنگ­هایش جان گرفته زندگی علمی تو چه رنگی است؟

سفید؟! یعنی قرار است در همین حد بماند نمی­خواهی تغییرش دهی؟ نکند از آن آدم­هایی هستی که خواب­ها­یشان را سیاه و سفید می­بینند؟!!

قرمز؟ فوق­العاده است. چهار سال پر از هیجان، چه قدر خوش بگذره!

فقط همین!؟

خاکستری یعنی در حد یه سایه !؟ می­دونم شغل و تحصیل همۀ زندگی نیست ولی چند تا تکه از پازل زندگی که هست.

زرد!؟ شاد و متین، ولی آدم یاد اقتصاد بیمار می­افته. سبز هم که فقط کشاورزیه و گویای همه چیز نیست.

میگی آبی چه طوره؟ هم بی­نهایته هم  آرامش. آرامش زیاد هم کسل­کننده است، حوصلۀ آدم سر می­رود.

آرزو زیاد داری؟ می­خوای اوج بگیری و در صفحۀ بعد نقاشی خورشید باشی و به همه نور بتابانی؟ پس طلایی بهترین رنگ است.

اما... من اگه جای تو بودم، از همۀ رنگ ها استفاده می­کردم و نقاشیم را رنگ­و­وارنگش می­کردم که مثل رنگین­کمان پل بزنم به خورشید!!! شاید هم خورشید نمی­شدم  یه کبوتر سفید می­شدم تو آسمون آبی تا بال ­و ­پر پرواز داشته باشم، به هر جا خواستم سر بزنم، گاهی روی ابرها باشم، گاهی کنار دوستان، آمادۀ یه پرواز دسته جمعی برای پیدا کردن رمز رازهای ناگشوده.

اینجا اول راهه یک صفحۀ سفید با رنگ های قشنگ. تو آزادی هر رنگی را که دوست داری انتخاب کنی. همان­طور که به خواست خودت تصویر علم را بر دفتر سفید امروزت ترسیم کردی و اقتصاد کشاورزی را برگزیدی.

پس اقتصادی باش و از همۀ رنگ­هایی که داری استفاده کن تا بهترین تصویر را بسازی.

هر رنگ فرصت طلایی پل زدن به آسمان است رؤیاهاتو تعبیر کن.

 

 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


فرمول اجتماعی شدن socialization

 

نگاهی به اهمیت تجربۀ اجتماعی در موفقیت­

 

 

تا حالا به تفاوت بچه­هایی که مهدکودک رفتن و نرفتن توجه کردی؟ معمولاً بچه­هایی که مهدکودک رفتن بین همسن و سالای خودشون شاخصن؛ بازیای بیشتری بلدن و تو بازیا سرگروه میشن، بهتر حرف میزنن و به عبارتی از سنشون بیشتر میفهمن؛ میتون با خوندن یه یه شعر توجه همۀ آدم بزرگارو تو مهمونی به خودشون جلب کنن، نه اینکه بچه­هایی که تو خونه بزرگ میشن چیزی از اونا کم داشته باشن...شایدم بیشتر بلد باشن، چون هر چی نباشه مادر با یه بچه سروکله میزنه و دلسوز بچه­اشه امّا چیزی که هست بچۀ تو خونه نمیتونه خودشو تو جمع راحت ابراز کنه چون تجربۀ اجتماعی کمتری داره و فقط مامان و بابا رو میشناسه.

صبر کن! می­دونم شما از سن مهدکودکتون گذشته و روانشناسی کودکم قبول نشدید، پدر و مادرای جوونم نیستید، امّا می­خوام بگم اگه مهد کودک نرفتید هنوز فرصت اجتماعی شدن دارید.

میگی حالا چه گیری دادی به اجتماعی شدن؟! این همه مسئلۀ مهم­تر...

چی از اجتماعی شدن مهم­تر؟؟! انسان ذاتاً اجتماعی آفریده شده یعنی نیازهاش توی جمع برآورده میشه پس انسانی موفق­تره که اجتماعی­تر باشه، چون بهتر میتونه احتیاجاتشو برطرف کنه.

اول مهر که شد، به همکلاسیات توجه کن، به اولین نفری که جواب سؤال استاد رو میده، شاید اطلاعاتش به اندازۀ بقیه باشه امّا جرأت کرده توی جمع صحبت کنه و حتی اشتباه!!! و این به عنوان اوّلین برخورد میتونه یه امتیاز مثبت تو نظر استاد ثبت کنه...

بهرحال ما هرچی بزرگتر میشیم ارتباطمون با مردم بیشتر میشه پس باید یاد بگیریم چطور بین مردم باشیم و راحت باشیم!! برای اینکار می­تونیم توی دوران دانشجویی، از شرکت توی جمعای مختلف شروع کنیم، مثلاً  سعی کنیم مسیر رفت و آمدمونو با همکلاسیامون جور کنیم یا توی سایت جاهای شلوغ­ترو انتخاب کنیم، به کتابخونه سر بزنیم و توی همایش­ها و نمایشگاه­ها شرکت کنیم. اینطوری خود به خود اطلاعاتمونم زیاد میشه و تو جمع حرفیم برای گفتن خواهیم داشت.

یکی از امکاناتی هم که دانشگاه برای تسریع روند اجتماعی شدن در اختیار دانشجوها میذاره انواع و اقسام تشکلاس که البته باید برای وارد شدن به اونا دقت کنیم و اول با سنگ محک علایق و باورها و شرایط و دغدغه­هامون محکشون بزنیم و بعد انتخاب کنیم.

اما یکی از این نشکل­ها که تو همۀ گروه­های آموزشی یه خونه داره انجمن علمیه که میشه گفت خونۀ امید بچه­های هر گروهه تا هر چه می­خواهد دل تنگشون اونجا بگن و همگروهیاشون گوش کنن و با کمک هم و استادا برای پیشرفت گروهشون تلاش کنن...انجمن علمی تقریباً با هر سلیقه­ای هماهنگه و برای ورود بهش لازم نیست ادم خودشو شبیه کسی کنه، هر چی بیشتر خودت باشی همه بیشتر قبولت دارن!!! و میبینی که این خود روزبه­روز چقدر بزرگ میشه (البته نه اینکه تبدیل به خود بزرگ بینی بشه­ها، مگه نه اینکه از قدیم گفتن درخت هرچی پربارتر بشه، شاخه­هاش افتاده­تر میشن؟). به قول یکی از با سابقه­های انجمن علمی خودمون: «انجمن آدمو پخته میکنه.»

خب واضحه؛ وقتی هم با سال بالاییات مراوده داری هم سال پایینیا یعنی با ادمای بیشتری سروکار داری که یعنی اطّلاعات بیشتر، فکرای بیشتر، سلیقه­های بیشتر و در نتیجه تجربل بیشتر و کم­کم یاد می­گیری چطوری تصمیم بگیری، موقع تصمیم­گیری چه جنبه­هایی رو لحاظ کنی، به تصمیمات دیگران احترام بگذاری و چطور نظرت رو بیان کنی و بعد موقع اجرا، اگر یه اتفاق پیش­بینی نشده افتاد چطوری آرامش خودتو حفظ کنی، شرایط دیگران رو درک کنی و در مقابل کارهایی که انجام میدی مسئولیت­پذیر باشی و همۀ این­ها یعنی بزرگ شدن!!

البته دیر یا زود همه بزرگ میشیم و خیلی جاها هست که بشه اجتماعی شد. امّا شاید هیچ کدوم مثل انجمن علمی نباشن که در عین اینکه بین هم­رشته­ایهات هستی و به درست میرسی، با چیزای تازه­هم آشنا بشی.

 

الهام مهرپرور


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت


تولد گل همیشه بهار مبارک...

               

                                  گفتم مي آیي

گفتم مي آيي، کوچه ها را آب پاشيدم

گلدان نور آوردم، عطر ناب پاشيدم

شب باسياه خويش درپس کوچه ها گم شد

بر ذهن تار آسمان، مهتاب پاشيدم

هر چند بي تو زندگي، مرداب ماندن بود

من بذر نيلوفر بر اين مرداب پاشيدم

در قاب عمرم انتظاري کهنه مي رقصيد

تصويرهاي تازه بر اين قاب پاشيدم

امشب تمام آنچه مي بايست، من کردم

بايد بيايي! کوچه ها را آب پاشيدم

 

                                                         محمد رضا تقي دخت

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت


چند شعر قدیمی

شعر زیر رو تو 15 سالگی گفتم.
جز اولین شعرام بود که وزین و مقفا بود.
**********
دلا راز و نیازت با خدا کن
خودت را ازجهان غم رهاکن
تو می بینی جهان عاشقی را
خودت را لحظه ای از خود جدا کن
برای لحظه ای از خود رها باش
تو جان و روح و قلبت را فدا کن
بدر از فکر خود دارا و ثروت
خدا را عاشقانه تو صدا کن
بدر از فکر خود جاه و مقام را
خدا را با خودت تو اشنا کن
به باغ عشق رو کن عاشقانه
تو درد عاشقی ات را دوا کن
دلا از این جهان تو روی گردان
دلا فکر و خیالت را خدا کن

******
وقتی ستاره ی عشق از دست شب رهاشد
امد به جای خورشید همراه مبتلاشد
وقتی که ساز باران شوری دگر به پا کرد
دشت کویر ما هم از تشنگی جدا شد
وقتی ترانه ی مهر امد دوباره بر لب
با هر نسیم عطرش اواز غم فنا شد
وقتی که بوی سنبل امد به نای بلبل
هم بال و هم نگاهش همچون گذشته وا شد
وقتی که کوی امید پر بوده از دعایی
با رحمت الهی این خانه بی بلا شد
وقتی صدای ناصردراین کرانه پیچید
از شور و از نوایش چون واله بر سما شد


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


قورباغه نباشیم...

نجیب زاده بودن افتخار بزرگی است، اما باید توجه داشت این افتخار متعلق به اجداد ماست. (پلوتارک)

این جمله قابل توجه ماییست که دائم دم از نسل درخشان آریایی میزنیم و دم به دم می گیم اگه اسکندر تخت جمشید و آتیش نمیزد، اگه عربای بیابون گرد به اسم اسلام پاشون به مهد هنر و فرهنگ ما باز نمیشد و اگه چنگیز خان مغول ایرانمونو با وحشیگری غارت نمیکرد و اگه یانکیای بی دین و ایمون جوونای ما رو از راه به در نکنن و در ورژن جدید این اگه ها هم میگیم اگه این چشم بادومیا بذارن بازارمون دست خودمون باشه [نویسندۀ این سطور، از اساعۀ ادب به کل جامعۀ جهانی پوزش میطلبد] اونوقت ما اینجا نبودیم که(!) داشتیم کنار دهانه های آتشفشانی ماه صفا میکردیم...!! همۀ مشکل ما از همین صفا کردنها شروع میشه؛ دیگران کاشتند و ما خوردیم بازم دیگران بکارند و ما بخوریم. وقتی یه کسی 700-2600 سال پیش یه کار خیری کرد ما از همون موقع فقط در حد یه قورباغه باد کردیم و انقدر باد میکنیم تا بترکیم!!!

بله غافل از اینکه، دموکراسی کوروش کبیر در انتخاب دین دلخواه فقط برای زمانی نیست که می خوایم اسلام رو بکوبیم. من فکر میکنم کوروش و یارانش، انسان رو یه روح واحد میدیدند و فرقی بین بابلی و ایلامی و یونانی و سکاهی قایل نبودند و انسانها رو در انتخاب روش تکامل آزاد میگذاشتند و به آنها در این راه کمک میکردند و مثل ما پشت یه پرچم پوسیده ی آریایی قایم نمیشدند!!!

یه بار درست فکر کنیم اگه نژاد پاک و فرزانگی ژنتیکی هم باشه بعد از 2600 سال تو تن کی پیدا میشه؟؟!!... که تازه اخلاق و فرهنگ و تمدن اکتسابیه و با حضور جامعه منتقل میشه. پس بیایم دست از باد کردن برداریم، چون همۀ اهالی دنیا باید دست به دست هم بدن تا دنیا رو بسازن. پس بیایم دست به دست هم بدیم و همه دنیا رو از شی و انس یکپارچه ببینیم، چون به کلام مولانا دنیا براساس وحدث افریده شده نه کثرت و به قول مولامون علی(ع) بزرگواری به همت بلند است نه به استخوان پوسیدۀ نیاکان.

این وقفۀ چند هزار ساله رو هم به چشم یه تجربه نگاه کنیم چون عظمت واقعی در این نیست که هرگز سقوط نکنیم بلکه در آن است که هر بار سقوط کردیم دوباره به پا خیزیم.(آندره ژید)

از سخن بزرگان زیاد استفاده کردم چون برای بزرگ شدن زیاد زحمت کشیدن و مام باید با راهنمایی جستن از اونا ازشون قدردانی کنیم.

 

تمام اینهایی که گفتم برای یادآوری به خودم بود تا یادم باشه قورباغه نباشم!!!


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت


مرغابی ها

تا دلم می گیرد

می روم ساحل دریای شمال

                    می نوازم

                              می گدازم

                       باز هم یک غزل از خاطره ها می سازم:

" آی مرغابی ها

              آی مرغابی ها

                      تا کجا می رود این آبی ها؟

                                         انتهایش پیداست؟

                                                   انتهایش زیباست؟

                                                                آخرش را دیدی؟

                                                                           یا تو هم ترسیدی..."

                                                                                                      حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به خواهر شهید راه حجاب، مروه شربینی

عدالت شهید شد.

 

تقدیم به شهید راه حجاب(مروة الشربینی)

 

******
... و سرخ رنگ شد؛

 

عدالتِ دموکراسی،

 

تا باز هم،

 

گلوله،

 

حرف آخر را بزند.

 

...

دموکرات نازی،

 

در کمین توست؛

 

از خشم حجابت!

 

ببین!

 

ببین که چون سایه؛


در پی ات روان است.

 

به زودی،

 

خونِ سبزت،

 

حقوقِ بشرش را

 

فرو می نشاند.

 

قلبت را می درد؛

 

و خنجرِ خون چکان عدالت!

 

گلگونت می کند.

 

...

این،

 

حقوقِ بشر آن هاست!

 

باور نکن!

 

نه باور نکن حرف هایشان را!

 

جایی که می روی را،


که هیچ چیز آن ها،

 

تو را نمی بخشد.

 

...

عدالت شهید شد؛

 

قلبش را به خنجر کشیدند

.

عدالت شهید شد؛

 

چشم هایش را به گلوله بستند.

 

عدالت شهید شد؛

 

چه اهمیتی دارد حقیقت؟!

 

وقتی حقوق بشر_

 

عدالت را خنجر می کشد.

 

این،

 

غم انگیز،

 

ولی واقعی است.

 

بسیار واقعی.

 

...

دموکراسی_

 

نژاد پرستیِ بی مرزشان است_

 

خصومتی نهفته در

 

حقوقِ بشرشان!

 

که سخت،

 

فریبنده است.

 

کینه ی آن هاست؛

 

که از قلبِ تو بیرون می جهد.

 

در یافتنِ چه بودی؟!

 

که خونت را سرخ کردی!

 

خونِ قلب ِ بی تابت.

 

...

این،

 

حقوقِ بشرِ آن هاست!

 

باور نکن!

 

نه باور نکن!

 

حرف هایشان را،

 

جایی که می روی را،

 

که هیچ چیزِ آن ها،

 

تو را نمی بخشد.

 

...

سر بریدند؛

 

فرشته ی عدالت را،

 

پیش ِ چشمِ ماتِ دنیا.

 

عدالت شهید شد و

 

با پرچم ِ سرخ رنگ،

 

مُهر و موم کردند؛

 

تابوتش را.

 

تو محکومِ پیروزی؛

 

که دموکراسی شان،

 

عدالتشان را فرو می ریزد.

 

چشم هایت را بگشای!

 

حقیقت را ببین!

 

که

 

نه می توان گفت!

 

نه می توان حس کرد.


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


اللهم صل و سلم و زد و بارک علی السید المطهر و الامام المظفر و الشجاع الغضنفر , ابی شبیر و شبر , قاسم طوبی و سقر الانزع البطین,الاشجع المتین,الشرف المکین,العالم المبین,الناصر المعین , ولی الدین , الوالی الولی , السید الرضی , الامام الوصی,الحاکم بالنص الجلی , المخلص الصفی,مولی الموحّدین، کهف الزاهدین، ملجأ العابدین، تاج العارفین، امیر‌المؤمنین،الدفون بالغری لیث بنی غالب,مظهر العجائب, مُظهر الغرائب، مفرّق الکتائب،الشهاب الثاقب,الهزبر السالب و نقطه دائرة المطالب , اسد الله الغالب , غالب کل غالب و مطلوب کل طالب , صاحب المفاخر و المناقب , امام المشارق و المغارب , مولانا و مولی الکونین و الثقلین . الامام بالحق ابا الحسنین صلوات الله و سلامه علیه و روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.الصلوة و السلام علیک و علی آلک یا ابا الحسنین , یا امیر الموءمنین , علی بن ابی طالب , یا اخ الرسول , یا زوج البتول , یا ابا السبطین , یا حجة الله علی خلقه , یا سیدنا و مولانا , انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا فی الدنیا و الآخره , یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله.

خدایا خداوندا ما را از محبان راستین مولایمان علی قرار بده
خدایا خداوندا ما را در آخرت با ائمه ی معصومین(علیهم السلام) محشور گردان

گوهر کعبه 

کعبه صدف شد به سعادت رسید
 در دل آن مهر کرامت رسید 
گوهر والای ولایت رسید 
عشق به سر حد نهایت رسید 

نور خدا گشت نهایت علی
مهر درخشان ولایت علی 
*
سیزده از ماه رجب در رسید
 شیر خدا حیدر صفدر رسید 
مژده که بن عم پیمبر رسید 
همسر زهرای مطهر رسید 

هر چه خداوند عنایت نمود 
وقف علی شاه ولایت نمود 
*
کعبه چو گهواره مولا شده
 قبلگه مردم دنیا شده 
منظرۀ عرش معلا شده
 خاک ببین،این همه زیبا شده 

این همه از جلوۀ نور علی است 
یک گذر است راه عبور علی است 
*
کیست که چون فاطمۀ اطهرش
 لطف خدا کرد به حق همسرش 
زینب کبری است چنین دختر
ش کوه تحمل ،داغ غم پرورش 

مثل علی کیست که سرور شود 
در دو جهان ،صاحب کوثر شود 
*
کیست که آرد چو حسین شهید
 سرور آزادۀ پاک رشید 
غربت عالم به دل وجان خرید
 تا که به اوج شرف حق رسید 

گر پدری مثل علی شد چنان 
آید از او سرور آزادگان
************888

از استاد عزیز دشتستانی:سید محمد رضا هاشمی زاده


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت


داستان برگ

ای برگ که از شاخه جدا افتادی

آرام بگو چرا چرا افتادی؟

افتادی و قلب آسمان ابری شد

از بس که غریب و بی صدا افتادی...

                                                حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت


چند شعر جدید

برای این دل مجنون و فرهاد
تویی ز یباتر از شیرین و لیلا

تویی زیباتر از هر آنچه هستی
که می بینم تو را در آسمان ها

به جز سیمای زیبایت نبینم
که زرق و برق چشمت دل فریب است

اگر بی تو در این دنیا بمانم
تو می دانی وجودِ من غریب است

****************************************

******به تو حسادت می کنم، به وسعت نگاه تو
به ماه که تو برکه شب، نشسته چشم براه تو

به شب حسادت می کنم که سایه میشه رو سرت
فرشته ها که همه جا نشسته اند دور و برت

سراغتو از گل یاس، از گل شب بو می گیرم
کنار اسم تو فقط تازه میشم، نمی میرم

خورشید نشسته تو دلت، ستاره مهمون نگات
پرنده های شب نشین عاشق آهنگ صدات

به تو حسادت می کنم به تو که بهتر از منی
به تو که مث لحظه ی، شیرین عاشق شدنی
*****************
ن.آ

۱/۴/۱۳۸۸


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


وحدت

کاش به فکر وطن باشیم. توی اینهمه هیاهوی سیاسی کاش به فکر وطن باشیم. وطن محتاج آرامش و آبادیه. دلم برای وطنم می سوزه. جای وحدت خالیه. کاش هر کسی از هر گروه سیاسی که هست به فکر وطن باشه. به فکر آبادیه میهن. یادمون باشه بچه های ما از سیاست چیزی نمی فهمن اما از ما انتظار آرامش و ایرانی آباد دارن. جای وحدت خالیه...

ایران من قشنگ ترین جای عالم است

افسوس آسمان قشنگش پر از غم است

ایران من عزیزتر از مال و جان من

سر را به زیر پای تو انداختن کم است

آتش نزن به سینه پر سوز میهنم

از غصه ی وطن دل من غرق ماتم است

آتش نزن هوای وطن غرق دود شد

امروز قامت وطن از غصه ها خم است

از هر گروه و حزب سیاسی صدا بزن

ایران من قشنگ ترین جای عالم است

                        حامد رفیعی

 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت


وطن

سلام

با امید اینکه هر فردی رئیس جمهور این مملکت میشه، آینده خوبی رو برای کشور عزیزمون با کمک همه ی مردم رقم بزنه:

وطن هرچه باشد بهشت من است

در این خاک مردن سرشت من است

وطن غیرت و نام و ناموس من

وطن زندگی، سرنوشت من است

                                             حامد رفیعی

********************
در ملک بدن مهر وطن جان من است

حب وطن از همت و ایمان من است

خوشتر ز وطن هیچ نجویم به جهان

بهتر ز بهشت ملک ایران من است

بهتر ز بهشت ملک ایران من است

ن.آ

 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت


سفر جوجه ها به کاشان

و ما جوجه بودیم، جوجه های نوپا، ورودی های 1387

یک روز جوجه ها با خبر شدند

که از قضا اردویی برپاست

جوجه ها بال بال زدند

جوجه ها هیجان زده شدند

و جوجه ها به صف خبر دار شدند

جوجه ای از میانمان پرید

سوی دیار

و جوجه ها جای او را بس خالی کردند!!!

 

جوجه ها شب، گرد هم جمع شدند

پارک شادی  از وجودشان مشعف شده

و خروسی این وسط اسقف شده

 

جوجه ها جیک جیک کنان

تبعید شدند

از جایی به جای دگر

از خوابگهی به خوابگاه دگر

ویلان شدند

لقمه ها در گلوهاشان گیر کرده

توشه ها  بر پرهاشان بار کرده

 

جوجه ها گفتند: ما بیدار خواهیم ماند

جوجه ها خوشحال

جوجه ها خندان

 

سوی لانه سوی خواب

ناگهان

جوجکی پر زد و رفت

 

جوجه ها بیدار ماندند

بحث شعر و نخود بود و ماتمی

بحث روح آمد همی

جوجه ای پرپرزنان

چشم ها رو به آسمان

جیغ کنان

که چه خواهید شما

از جانمان...

 

جوجه ها دور هم بنشسته اند

پشه ها بر گردشان تار بسته اند

جوجه ای در این میان

از پشه ها درماندوار

می نالد که چرا

پشه ها نمی زنند مرا

چرا این پشه ها

 کلافه  می کنند مرا...!!!

 

جوجه ها بر قول خود پایدار ماندند

چرا که تا صبح بیدار نماندند

صبح مادر نبود جوجه ها را برپا کند

جوجه ها خود سر پا شدند

جوجه ها به خط شدند

1 2 3 تا که  8 تایی شدند

جوجه های اقتصاد خرد

سوی چرخ کهنه ی خود

برفتند و همی خوشحال بودند

چرخ را دیدند وهمی درمانده ماندند

خروس ها گفتند

بالا روید

بالا رفتن همانا و پیش و پس بازی همانا

گشنه ماندن ها همانا و کنایه ها همانا

جوجه های نوپای قصه ی ما

از این بازی ها سرگردان شدند

ابروان در هم رفته و جوجه ها نالان شدند

چندکی خروس مهربان رفیع

سوی جوجه های غریب

برفتند و بجوییدند دلهاشان

 

جوجه ها اخم هاشان باز شده

لبخندی بر لب هاشان پدیدار شده

و نطقشان گویا شده....

 

چرخ می چرخید و جوجه ها را می چرخاند

سوی دیار اندیشه و سهراب !!! می گرداند

چرخ ایستاد و جوجه ها را روان کرد

باغ فین کاشان را گریان کرد

جوجه ها بر اندیشه ها سوار شدند

باغ و حوض و سکه را جویا شدند

سکه بیانداختند تا که شاید

گشایش بیابد بخت هاشان

چندکی جوجه ی سر هوش

جوجه ها را کردند مدهوش

که تذویر است این سکه اندازی ها و ناکامی ها

جوجه ها علم است که می گشاید درب ها را

در میان فکر ها و ناکامی های  جوجه ها 

خروسی از جنس فولادی

جوجه ها را بستنی داد همی

خروس مهربان رفیع

جوجه ها را به چرخ بگرداند

چرخ ما باز  بچرخید و برفت

سوی قمصر سوی  آب

سوی کاشانه ی عمو گلاب

جوجه ها گرسنه

اما

گلاب گیری را  از بر شدند

جوجه ها با دستان پر بار دگر سوی کاشانه به راه شدند

خروس ها و مرغ ها در تکاپو بودند

تا که سفره را رنگین کنند

بر سفره ای به انحصار این جوجه ها

بنشستند و بخوردند جوجه ها

 

بعد از آن اندکی آسودند

می آمد صدای زنگ های  ندا

که تغییر می کرد هر دم به یک صدا

ندا از آن بزرگان بود

جوجه ها را جز نگاه کاری نبود

 

جوجه ها رفتند سوی آب

سوی شعر و بازی و سراب

چشمه هم بالا و پایین داشت

از قضا جای جوجه ها مگس نیز داشت

خروس ها و مرغ ها در پی بازی

می کردند هر از گاهی سوالی

جوجه ها این بار نیز مظلوم بودند

چرا که سوال ها را نمی شنودند

جوجه ها در حسرت پاداش ها

تیز کرده بودند گوش ها

اما جوجه ها با هوش بدند

به چندک سوالی پاسخ دادند

جوجه ای تنها

جوجه ای شاعر

پاسخی را دانست و گفت

اما پاداشش را ندادند مفت

 

جوجه ای دیگر

با سوالی نو جمع را لرزاند

مردی و سیاست را مرده خواند

بی نظیر از آن مرغان است آری

پیروزی از آن جوجه هاست آری

 

جمع مرغان و خروسان و جوجه ها

از خروس مهربان رفیع ما

آواز خواستند و ساز و تار

دکتر را رضایت بخواستند به اجبار

می نواخت و می خواند و جوجه ها ساکت شدند

در شور ساز و تار سر تا پا ما شدند

دل هاشان در جنگ غم و عشق و نوا

چشم هاشان در جنگ اشک و خفا

ساز پایان یافت و فکر ها درگیر بود

 

این وسط اسقفی مافیا شده

جوجه ها را نشاند و جمع  را به دورشان

بیفتاد در آب و گل توپ ها از برشان

بحث علم مافیا بود و دغل

بحث خدایی که آمد وسط

خروس رفیع از مافیا جا زد در دم

بار دبگر جمعمان در کسب علم به گوش شدند

اسقف بار دگر از خدایی گفت و از مکر

این بار خشم خدا آمد بر سر

طوفان نوح نازل شد بر جمع ما

تعبه کردند برخی در جمع ما

جمع روی گردان از مافیا

رفتند و نپبوستند به ما

جوجه ها در عوض کنجکاو و خندان

ریسک بازی را پذیرفتند و نبودند آگاه

که چه ها در پشتشان  گفته  شود بعدِ ها ...!!!

 

جوجه ها هم رنگ جماعت شده اند

در شعر و سرودها همراه بزرگان شده اند

دست می زدند و گاهی سوت

چندک بیتی می خواندند شوت

شعر ها و مافیا پایان گرفت

برخی را بسی خواب گرفت

 

در ته چرخ بحثی بر پا بود

ناله ها از رشته و استاد بود

ارشدان علم و اقتصاد

هشدار می دادند به ما نوپایان اقتصاد

وضع دوران و دانشگاه خراب است خراب

بگفتند بجویید علم و وحدت را اندر این باب

جوجه ها تلاش را پیشه کنند

87 را بر سنگ ها تیشه کنند

اردو به سر آمد و جوجه ها به لانه هاشان پر کشیدند

اما جوجه ها بی فکر نماندند

در رویای خواب و دنیا نماندند

جوجه ها آن شب پیمانی بستند

که با هم بمانند وخوب بخوانند

اندر باب علم راه بیفتند

انجمن را جوجه ها علمی کنند....!!!

 

بچه های ورودی 87 کارشناسی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


امشب

ای دشت چرا پر تب و تابی امشب

ای چشم چرا غرق شهابی امشب

ای دل نکند گرفته چون شب باشی

بگذار نگویند خرابی امشب

انگار خدا درون تاریکی هاست

با ماه بگو کاش نتابی امشب

ای دل پس از اینهمه نخوابیدن ها

ای کاش که آرام بخوابی امشب

                           حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت


تاریکی

تاریک تر از نیمه ی شبها شده ام

در بند غم و شادی دنیا شده ام

انگار که قهر کرده ای با دل من

من در دل شبهای تو تنها شده ام

باور بکن امشب گله دارم از تو

از دست تو همدم غزلها شده ام

آلوده ی زندگی شدم می فهمی؟

شرمنده ی خاندان زهرا شده ام

غرق هوس و پر از هواهای سیاه

یک عمر اسیر خواب و رویا شده ام

خورشید نگاه مهربانت گم شد

تاریک تر از نیمه ی شبها شده ام

حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت


به مناسبت آزاد سازی خرمشهر از دست متجاوزان ارتش بعث عراق

چنگ دل آهنگ دلکش میزند
ناله عشق است و آتش میزند


قصه دل دلکش است و خواندنیست
تا ابد این عشق و این دل ماندنیست

********
با سلام خدمت همه خوانندگان عزیز

به مناسبت سوم خرداد، سالروز آزاد سازی خرمشهر از دست متجاوزان ارتش بعث عراق متن شعر معروف« محمد نبودی ببینی» به همراه دانلود آن را برایتان گذاشته ام تا استفاده ببرید.

در آخر هم یه صلوات برای ارواح پر فتوح شهدای دفاع مقدس بفرستید.

********************************

ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
خون يارا نت پر ثمر گشته
ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
خون يارا نت پر ثمر گشته

آه و واويــــلا... كو جهان آرا
نور دوچشمان تر ما

ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
خون يارا نت پر ثمر گشته
ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
خون يارا نت پر ثمر گشته

آه و واويلا... كو جهان آرا
نور دوچشمان تر ما »

اي نخل غلتيده به خون
اشكي از شادي
هم چو من بفشان ... روز آ ز ا د ي

خيل ياران را ... خيز و ياري كن
دشت شادي را ... آ بـياري كن


نخل در آ تش شعله ور
گر چه شد بي سر
نو بتي د يگر گشته بار آور
شهد پيروزي خوشـهء خر ما
زورق ومن ... ماهي و در يا



ممد نبودي ببيني
گر يهء باران لاله رو يا ند از تربت ياران
گشته آبادان هرچه و يران شد
تربـت ياران گلباران شد



«ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
خون يارا نت پر ثمر گشته
ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
خون يارا نت پر ثمر گشته
آه و و ا و يـــلا... كو جهان آرا
نور دوچشمان تر ما »

*******************************

این سرود زیبا با صدای مسعو کرامتی را از اینجا دانلود کنید


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


رفیق

دلگرمی منند رفیقان مهربان

لبخندشان امید رسیدن به آسمان

غمها و غصه ها و خوشی های زندگی

از یاد می روند، بجز یار همزبان

یاد رفیق می کند این دل هنوز هم

باران چکیده از دل دلگیر ناودان

حالا که غصه ها به دلم چنگ می زنند

دل میکند هوای رفیقان و دوستان

باور نمیکنم که فراموش می شود

یک عمر خاطرات رفیقان مهربان

                        حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت


بابایی

این روزها بدون نگاهت قشنگ نیست

بی دستهای کوچک و ماهت قشنگ نیست

بگذار ساده­تر بنویسم عزیز من

دنیا بدون چشم سیاهت قشنگ نیست

در فکر خاطرات توام گرچه یاد من

در لابلای خاطره­هایت قشنگ نیست

بابایی قشنگ منی بازهم بخند

قربان خنده­های تو، آهت قشنگ نیست

حق داشتی که پر بزنی از نگاه من

این چشمهای مانده به راهت قشنگ نیست

اردیبهشت هست، ولیکن هنوز هم

این روزها بدون نگاهت قشنگ نیست...

                                              حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


نجوای علی (ع)

خداحافظ تمام دلخوشی هایم، خداحافظ

ببخش امشب اگر با تو نمی آیم، خداحافظ

گل یاسم خداحافظ، مدینه بی تو دلگیر است

امیدی نیست بعد از تو به دنیایم، خداحافظ

برو ای دختر احمد، خدا پشت و پناهت باد

اگرچه بی تو در این شهر تنهایم، خداحافظ

در و دبوار، بعد از تو غریبی می کند با من

سرم را بر در و دبوار می سایم، خداحافظ

نمی فهمد کسی درد علی را در شب غربت

خداحافظ گل معصوم زیبایم، خداحافظ...

                                                                          حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت


قصه ی تنهایی (به یاد غربت علی (ع) و پاکی آیه ی کوثر، فاطمه زهرا (س) )

باز با چاه بگو قصه ی تنهایی را

خاک کن نیمه ی شب، یاس تماشایی را

آیه ی کوثر خود را بسپارش به خدا

باز آرام بخوان آیه ی شیدایی را

دور از مردم نامحرم این شهر سیاه

غسل کن نیمه ی شب، چشمه ی زیبایی را

پیش چشمان علی، فاطمه اش سیلی خورد

به کدام چاه بگوید غم دنیایی را؟

یا علی! فاطمه را خاک کن اما یک عمر

با دل چاه بگو قصه ی تنهایی را

                                                   حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت


هفته معلم

تقدیم به همه استادان گرامی گروه

به مناسبت هفته معلم

*******
ما به جشنت ای معلم شاد و خندان آمدیم

روز تجلیل مقامت را به میدان آمدیم

دسته های گل به دست از باغ عرفان آمدیم

تهنیت گفتن برایت از دل و جان آمدیم

مرحبا گویان تو را مدح و ثنا خوان آمدیم

*

ای که باشد راز دانش نقش در سیمای تو

حکمت و پند است هر یک نکته زیبای تو

افتخار مملکت از گوهر والای تو

وارث علم پیامبر از یکی اسمای تو

با امید تو بسوی این دبستان آمدیم

*
ای معلم نام پاکت آیت آدمگری

با کمال نام خود جان را عحب میپروری

پادشاهان از تو می یابند ملک و سروری

ایکه از وهم و گمان ما بس بالاتری

در چنین محفل به پاس تو شتابان آمدیم

*
مشعل تابان عرفان را چون بر افروختیم

خرمن جهل و جهالت را سرا پا سوختیم

دانش و علم و هنرهایی که ما اندوختیم

حرف حرف و نقطه نقطه از شما آموختیم

زان سبب جشن تو را تبریک گویان آمدیم

ناصر آسیابانی


 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت


به مناسبت میلاد حضرت زینب، جشمه ی صبر و شکیبایی

زینب آمد که...

زینب آمد که بگوید همه کوفی هستیم

زینب آمد که بگوید همه از یک دستیم

زینب آمد که بگوید به خدا جمعه شده

مردم کوفه ی تاریک! علی خسته شده

آه ای دختر زهرا، همه جا کرب و بلاست

آری افسوس ولی نرگس زهرا تنهاست

نامه ها گرچه نوشتیم "بیا مهدی زود"

دست خط همه اما به خدا کوفی بود

هیچکس فکر کسی نیست، بیاید چه شود؟

اینهمه ذکر و دعا چیست؟ بیاید چه شود؟

آه ای زینب کبری همه درگیر شدیم

تا خدا از دل ما رفت زمینگیر شدیم

زینب آمد که بگوید که کسی پاک نماند

باز از عشق علی، جز یقه ی چاک نماند

زینب آمد که بگوید همه جا خار و خس است

اشک تمساح و غم حجره و بازار، بس است

زینب آمد که بگوید همه کوفی هستیم

که همه دل به غم و شادی دنیا بستیم

                                                              حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت


غزلی از من

 

آتش حریف غارت سرما نمی شود

این قوم ساحران که مسیحا نمی شود

 

آن جا که رود رنگ سرابی است تلخ و پوچ

دیگر کویر تشنه ی دریا نمی شود

 

دستی اسیر حسرت باران انتظار

در این کویر شوق تمنا نمی شود

 

منصور وار بر سر داریم و مرگ ما

بعد از هزار سال هویدا نمی شود

 

این جا جنیدِ پیر به فتوای کرکسان

هرگز میان معرکه رسوا نمی شود

 

در کنج انزوای قفس می کشد مرا

این شام مرگبار که فردا نمی شود

 

دیگر بس است؛این همه اندوه و درد و رنج

در دست های کوچک من جا نمی شود

 

وقتی تو هم نمی شنوی ناله ی مرا

دیگر لبم، به گفتن غم وا نمی شود

*********
از دانشجویان کارشناسی85


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت


مادربزرگ

چادرش را به سرش کرد و نمازش را خواند

باز در سجده همان آیه ی نازش را خواند

باز تسبیح زد و ابر نگاهش بارید

چشمم از چشم قشنگش غم و رازش را خواند

بی بی انگار که باید برود جایی دور

به کجا می روی ای پاکترین سنگ صبور

بی بی امشب بخدا حس عجیبی دارد

باز سجاده ی او چشمه ای از پاکی و نور

بازهم قصه بگو باز نگو پیر شدی

باز با درد نگو از همه دلگیر شدی

ای فدای دل آزرده ی تو بی بی جان

باز انگار که از زندگی ات سیر شدی...

                                                                       حامد رفیعی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


سالها بعد...

عاقبت خاک مرا شبنم تر می شوید

صبح از خاک ترم لاله ی تر می روید

گلپر کوچک من، دلخوشی بابایی

بی گمان باز دل تنگ مرا می بوید

سالها بعد که با خاک هم آغوش شوم

یک نفر باز مرا در غزلم می جوید

به مزارم که رسیدید فقط گوش کنید

یک نفر در دل این خاک غزل می گوید

پا به خاکم نگذارید، مراقب باشید

زیر پاهای شما لاله ی تر می روید...

                                                       گدای حسین


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 21:50 موضوع | لینک ثابت


به نام خدا

سلام

ابتدا باید از آقای دکتر یه معذرت خواهی بکنم که شعرم را بالای شعر ایشان قرار دادم، چون خیلی وقت بود شعری از من تو اینجا نبود، گفتم یه شعری بگم. زیاد به وزنش گیر ندین چون وزن عروضی نداره و وزن درونی داره!

***********

*******
به تو حسادت می کنم، به وسعت نگاه تو
به ماه که تو برکه شب، نشسته چشم براه تو

به شب حسادت می کنم که سایه میشه رو سرت
فرشته ها که همه جا نشسته اند دور و برت

سراغتو از گل یاس، از گل شب بو می گیرم
کنار اسم تو فقط تازه میشم، نمی میرم

خورشید نشسته تو دلت، ستاره مهمون نگات
پرنده های شب نشین عاشق آهنگ صدات

به تو حسادت می کنم به تو که بهتر از منی
به تو که مث لحظه ی، شیرین عاشق شدنی

********
از ورودی های 85 کارشناسی


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت